در یک بیمارستان دو بیمار به نام های تام و جک وجود داشتن که تام اجازه حرکت کردن نداشت
ولی جک که تختش کنار پنجره بود می تونست هر کاری بکنه .
جک هرروز می رفت کنار پنجره و از زیبایی های طبیعت برای تام تعریف می کرد .
جک می گفت که پشت پنجره پارک بزرگی وجود دارد که حوضی در وسط ان مانند ستاره می درخشد
و پرندگان اواز می خوانند و کودکان بازی می کنند .
جک هر روز تعریف می کرد ....
یک روز صبح که تام از خواب بیدار شد دید که جک نیست ...
پرستار را صدا زد و گفت که اون کجاست . پرستار گفت اون مرخص شده و تازه تو هم بهتری و می تونی حرکت کنی ...
تام با اصرار فراوان بالاخره تختش رو به کنار پنجره برد ... با صحنه ی عجیبی مواجه شد ...
پشت پنجره یک دیوار بزرگ بود که جلوی دید رو گرفته بود ......
دوباره پرستار رو صدا زد و جریان رو براش تعریف کرد . پرستار جمله ای گفت که سر تا پام گیج رفت ...
پرستار گفته که جک نابینا بود...
آنگاه كه مي بازي، از باختت درس بگير.
قواعد را فرا گير تا به چگونگي شكستن آن ها به گونه اي شايسته، آگاه باشي.
هر روز مجالي را صرف خلوت كردن كن.
نيكو و آبرومند زندگي كن، آنگاه، به وقت سالخوردگي، هنگامي كه به گذشته بينديشي، از زندگي ات ديگر بار لذت خواهي برد.
- فضاي عشق در خانه تو شالوده اي است براي زندگي ات.
كاميابي خود را به داوري بنشين، از آن طريق كه بداني چه واگذارده اي تا كاميابي را بدست آوري.
ادامه مطلب

شیشه ای میشکند
یک نفر میپرسد که چرا شیشه شکست؟
یک نفر میگوید شاید این رفع بلاست
دیگری میگوید شیشه را باد شکست
دل من سخت شکست هیچکس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید
از خودم میپرسم ارزش قلب من از شیشه
پنجره هم کمتر بود؟؟؟؟؟؟؟؟
نفس ،
شاید دلیلی باشد
برای زندگی ،
اما بی شک
” تـــــو “
بهانه ی آنی

از تــــو چه پنهان ، گاهی آنقدر خواستنی می شوی که شروع می کنم به شمارش تــک تــک ثانیه ها برای یک بار دیگر رسیدن ، به تـــــــــــو … وقـتـی حـس میکـنم جآیــی در ایــن کرِه ی خآڪـی تــو نفس میکــشــی و مـن از هــمآטּ نفـس هآیتـــ ،،، نفس میکشم ! تـو بــآش !!! هـوآیتـــ ! بـویـتـ ! برآی زِنده ماندنم ڪـآفـــی است …

دقت کردهاید حس میکنید که این روزها دروغ گفتن همهگیر شده است، این اتفاق علتهای متعددی دارد.

تا به حال شده است که در یک صبح تا شب تعداد دروغهایی را که میگویید یادداشت کنید؟ اگر این کار را کرده باشید، قطعا از تعداد آنها متعجب خواهید شد. اما چرا انسان دروغ میگوید؟ اصلا دروغگویی آن طوری که فکر میکنیم به نفع ماست؟
ادامه مطلب
من با عشقت اشنا شدم درست اون لحظه که اصلا فکرشو نمیکردم.
وهر روز به یاد تو روزمو آغاز میکنم..:
زمانی پا به دنیام گذاشتی که تنهایی وجودمو داشت ذره ذره آب می کرد..
حضورت التیامی وا3 دردای من بود..
تو را با هیچ چیز تو دنیا عوض نمیکنم
خداحافظ پاییز

و...
ســــــــــــلام بر زمستان

به همین سادگی...
بخند که با لبخند تو زندگی زیباست!
باز هم زندگی کن،
در انتظار لبخند گرم کودکانه ات
می توان بود...
میتوان مهربانی را از پس لبخند کودکی جست؛
که جز خندیدن حتی با بهانه ای ناچیز
در پس ذهنش چیزی نیست.
