عشق یعنی: هر اس ام اس که بهت می رسه امیدواری از اون باشه

عشق یعنی: برای هرکسی که می خوای اس ام اس بزنی اشتباهی واسه اون می فرستی

عشق یعنی: دنبال یه موضوع می گردی که واسه اون اس ام اس بزنی

عشق یعنی: دائم موبایلتو چک می کنی که شاید از اون SMS رسیده باشه

عشق یعنی: همش فکر می کنی موبایلت داره تو جیبت می لرزه ولی وقتی نگاه می کنی می بینی خبری نیست

عشق یعنی: شبهای که اس ام اس ها نمی رسن واقعا اعصابت خورده

عشق یعنی: یک اس ام اس رو هم به خط همراه اولش می فرستی هم به ایرانسلش

عشق یعنی: هروقت یه اس ام اس دیرمی رسه چندبار دیگه سندمی کنی شایداونازودتربرسن

عشق یعنی: پشت سر هم تک می زنی تا اس ام اسها برسن

عشق یعنی: گاهی وقتها هیچ حرفی واسه گفتن نداری اس ام اس خالی می فرستی که بفهمه به یادشی

عشق یعنی:هرجایی که یه جمله عاشقانه یازیبادیدی سریع واسه اون اس ام اس میکنی

عشق یعنی: دوهزار اس ام اس در ماه

عشق یعنی: بیماری ای که می گن دچارش شدی

عشق یعنی: اعتیادی که همه می گن به اس ام اس داری

عشق یعنی: آخر شعرها ی این و اون اسم خودت رو می نویسی تا به اون بگی که چه قدر عاشقشی

عشق یعنی سه تا نقطه ...



تاريخ : یکشنبه 10 دی 1391 ا 12:33 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(2)

 

داشتن مغز دلیل قطعی بر انسان بودن نیست !

پـســتـه و بـادام هــم مـغز دارند !

برای انسان بودن باید شعــــــــــــور داشت !!!!



تاريخ : یکشنبه 10 دی 1391 ا 12:29 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(0)

 

خیلی وقت ها میخوام بنویسم

اما نمیدونم از چی!

از دلم

یاازتو...

حافظه ام همه چیزوهمه کس رو میتونه فراموش کنه

جزتو و خاطراتت...

آخ که این روزا عجیب دلتنگم و دلم گرفته

مثل هوای این روزاگرفته و هوای باریدن داره

میرم یه جای خلوت جایی که همه شهرو ببینم

ازماشین پیاده میشم

میرم زیربارون تا جسمم با روحم یکی بشه

خیسه خیس

کسی نیست    سوت وکور

کسی هم بیاد نمی فهمه اشک سرتاپاموخیس کرده یا بارون

بابارون هم راه وهم نوا میشم  بارونم کم میاره

حالم از پرسیدن گذشته

طاقتم روزبه روز کمترمیشه

خاطراتم رو ورق میزنم تا گوشه ای از دلتنگیام کم بشه

اما نمیشه

بی تاب شدم

                                           بی تاب دیدنت



تاريخ : یکشنبه 10 دی 1391 ا 12:26 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(0)

يكى از مسلمانان ثروتمند با لباس تميز و فاخر محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم آمد و در كنار حضرت نشست
سپس فقيرى ژنده پوش با لباس ‍ كهنه وارد شد و در كنار آن مرد ثروتمند قرار گرفت .
مرد ثروتمند يكباره لباس خود را جمع كرد و خويش را به كنارى كشيد تا از فقير فاصله بگيرد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم از اين رفتار متكبرانه سخت ناراحت شد و به او رو كرد و فرمود:
آيا ترسيدى چيزى از فقر او به تو سرايت كند؟
مرد ثروتمند گفت : خير! يا رسول الله .
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم : آيا ترسيدى از ثروت تو چيزى به او برسد؟
ثروتمند: خير! يا رسول الله .
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم : پس چرا از او فاصله گرفتى و خودت را كنار كشيدى ؟
ثروتمند: من همدمى (شيطان) دارم كه فريبم مى دهد و نمى گذارد واقعيتها را ببينم ، هر كار زشتى را زيبا جلوه مى دهد و هر زيبايى را زشت نشان مى دهد. اين عمل زشت كه از من سر زد، يكى از فريبهاى اوست . من اعتراف مى كنم كه اشتباه كردم .
اكنون حاضرم براى جبران اين رفتار ناپسندم نصف سرمايه خود را رايگان به اين فقير مسلمان بدهم .
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به مرد فقير فرمود: آيا اين بخشش را مى پذيرى ؟
فقير: نه ! يا رسول الله .
ثروتمند: چرا؟!
فقير : زيرا مى ترسم من نيز مانند تو متكبر و خودپسند باشم و رفتارم مانند تو نادرست و دور از عقل و منطق گردد



تاريخ : یکشنبه 10 دی 1391 ا 09:40 نويسنده : emanian ا ارسال نظر(1)

با سلام خدمت تمامی دانشجویان تربیت بدنی بخصوص ورودی90

به اطلاع تمامی دانشجویان عزیز می رسانیم بسیج تربیت بدنی خوارزمی  فعالیت خود را در زمینه وبلاگ آغازو شروع بکار کرده است.لذا از همه شما دانشجویان و همچنین علاقه مندان تقاضا داریم جهت آشنایی بیشتر با فعالیت ها و کارکردهای بسیج تربیت بدنی به آدرس زیر مراجعه فرمایید.

ادرس وبلاگ:basijtarbiatbadani90.blogfa.com بسیج تربیت بدنی خوارزمی

                                                                                                      باتشکر

بسیج تربیت بدنی خوارزمی



تاريخ : یکشنبه 10 دی 1391 ا 09:28 نويسنده : emanian ا ارسال نظر(0)

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...
چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد.
اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.

هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...
فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "

مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش...گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.

مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟
من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.

این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟



تاريخ : جمعه 08 دی 1391 ا 11:49 نويسنده : emanian ا ارسال نظر(0)

پنجمین سالگرد بزرگ مرد بسکتبالیست کشور عزیزمون، آقای آیدین نیکخواه بهرامی را به جامعه ورزش و دوستداران این ورزشکار بزرگ تسلیت میگوییم



تاريخ : پنج‌شنبه 07 دی 1391 ا 17:25 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(1)



تاريخ : چهارشنبه 06 دی 1391 ا 19:26 نويسنده : emanian ا ارسال نظر(2)

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.

وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد ....

که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد...



تاريخ : چهارشنبه 06 دی 1391 ا 19:17 نويسنده : emanian ا ارسال نظر(3)
تاريخ : یکشنبه 03 دی 1391 ا 18:44 نويسنده : ashk ا ارسال نظر(1)
.: Weblog Themes By : VioletSkin.lxb.ir :.