لبخند نزن بی سر و سامان شدنم را
ابرم که خــدا خواسته باران شدنم را
آرامش من بی تو فقط مایه ی ترس است
بنشین و ببین لحظه ی طوفان شدنم را
از بعد تو سهم من از این فاصله قحطی ست
تعبیــــر مکن خواب بیابان شدنم را
یک ارگ قدیمی شده ام در وسط شهر
اما تو مکش نقشه ی ویران شدنم را
چون ماهی افتاده به قلاب شدم که
صیاد نفهمیده پشیمان شدنم را
آنگاه که لایق شدم وُ عشق چشیدم
از متنِ زمین، متنِ زمان، دست کشیدم
آنگاه که چشمانِ توأم وسوسهزا شد
آدم شدم وُ عُلقه زِ فردوس بُریدم!
جبریلِ نگاهت که به من وحی فرستاد
جُز کعبهیِ چشمت صَنما هیچ ندیدم!
یارا! نگهت را چو بُریدی زِ نگاهم
طنّاز شدی، ناز شدی، ناز خریدم!
گیسویِ بهارت چو سپردی تو به دستم
من پُود شدم، تار شدی، در تو تنیدم!
ترسیم که کردی به لبت خندهیِ خود را
ناگاه به معراجِ لبانِ تو رسیدم!
کجخُلقی و بدعهدیِ لبهای تو مرگست
از ترسِ مبادا کفن از پیش خریدم!
«عزرا» اگَرَش «ئیل»نباشد اثرش نیست
از هرچه نخواهی، به خدا، دست کشیدم.
استادی پرسید:چرا وقتی عصبانی هستیم داد میزنیم؟
یکی از دانشجویان گفت:چون در آن لحظه خونسردیمان را ازدست می دهیم،
استادگفت:این درست،
اما چرا با وجودی که طرف مقابل کنارمان است داد می زنیم؟
بعداز بحث های فراوان سرانجام استاد چنین توضیح داد:
هنگامی که دونفرازیکدیگرعصبانی هستند قلبهایشان ازیکدیگرفاصله می گیرد
و برای جبران این فاصله مجبورند دادبزنند،،هرچه عصبانیت بیشتر،فاصله بیشتراست
وانها باید صدایشان را بلندترکنند
سپس استاد پرسید:
هنگامی که دونفرعاشق همدیگرباشند چه اتفاقی می افتد؟
آنها به آرامی باهم صحبت می کنند،
چرا؟
چون قلب هایشان خیلی به هم نزدیک است وهنگامی که عشق شان به یکدیگربیشترشد
حتی حرف معمولی هم باهم نمی زنندوفقط درگوش هم نجوا می کنندوعشق شان همچنان بیشترمی شود
سرانجام حتی نجواهم نمی کنندوفقط یکدیگررا نگاه می کنند.
این همان عشق خدا به انسان وانسان به خداست که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را درهمه وجودت حس می کنی
اینجاست که بین انسان وخدا هیچ فاصله ای نیست ومی توانی دراوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن بازکنی
با اوحرف بزنی
خدایی باشید و عاشق....




گفت دانایی که گرگی خیرهسر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاریست پیکاری ستُرگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چارهی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زورآفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگِ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته میشود انسان پاک
و آن که از گرگش خورد هر دم شکست
گرچه انسان مینماید، گرگ هست!
و آن که با گرگش مُدارا میکُند
خُلق و خوی گرگ پیدا میکُند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگِ پیر
مردمان گر یکدگر را میدرند
گرگهاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست اینسان دردمند
گرگها فرمانروایی میکُنند،
و آن ستمکاران که با هم محرماند
گرگهاشان آشنایان هماند
گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟ . . .
"گرگ"
زنده یاد «فریدون مشیری»
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر
من از روزی که دل بستم به چشمان تو می دیدم
که چشمان تو می افتند دنبال دلی دیگر
به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز می دانم
به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر
من از آغاز در خاکم نمی از عشق می بینم
مرا می ساختند ای کاش، از آب و گلی دیگر
طوافم لحظه دیدار چشمان تو باطل شد
من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر
به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم
مگر بیدار سازد غافلی را، غافلی دیگر