معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید

 

و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد، تو چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگویم مشقهایت را تمیز بنویس و دفترت را سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت را میاری مدرسه.

 

می خواهم در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چانه ی لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت:

خانم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دهن...
آن وقت می شه مامانم را بستری کنیم که دیگر از گلویش خون نیاد...

 

آن وقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...

 

آن وقت... آن وقت قول داده اگر پولی ماند برای من هم یک دفتر بخرد که من دفترهای داداشم را پاک نکنم و توش بنویسم...

آن وقت قول می دهم مشقهامو ...

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت بنشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد.



تاريخ : سه‌شنبه 10 مرداد 1391 ا 23:02 نويسنده : hichkas ا ارسال نظر(0)

 

  پیرمرد به همسرش گفت بیا به یاد گذشته های دور، به محل قرارمان در جوانی برویم. من میروم تو کافه منتظرت می مانم و تو بیا سر قرار. بعد بنشینیم و حرفای عاشقانه بزنیم.
پیرزن قبول کرد.
فردا پیرمرد به کافه رفت، دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیامد!
وقتی به خانه برگشت دید پیرزن توی اتاق نشسته و گریه می کند.
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟

 

 

 

پیرزن اشکهایش را پاک کرد و گفت:

 

 

بابام نذاشت بیام…



تاريخ : سه‌شنبه 10 مرداد 1391 ا 22:59 نويسنده : hichkas ا ارسال نظر(4)
 
یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته،
 یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!
خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.
 یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد!
             
 دیگه پاک قاطی می کنه  با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.
 همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!
            
 طرف کم میاره، میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده . خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا !  من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی روی ما رو کم کردی؟!
 موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه :
 والله ... داداش... خدا پدرت رو بیامرزه وایستادی!...کش شلوارم گیر کرده به آیینه بغلت!
            
             
نتیجه اخلاقی
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ای دارند
ببینید کش شلوارشان! به کدام مدیر گیر کرده...! 


ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه 10 مرداد 1391 ا 21:37 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(0)

با سلام خدمت دوستان عزیز

یه خبر مهم از المپیک

متاسفانه اقای نوشاد عالمیان ورزشکار محبوب کشورمون در رشته پینگ پنگ با دو بازی (یک برد و یک باخت) از پیکارهای المپیک حذف شد



تاريخ : دوشنبه 09 مرداد 1391 ا 23:44 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(2)
تاريخ : یکشنبه 08 مرداد 1391 ا 22:32 نويسنده : hichkas ا ارسال نظر(0)
تاريخ : یکشنبه 08 مرداد 1391 ا 21:50 نويسنده : ashk ا ارسال نظر(0)
تاريخ : جمعه 06 مرداد 1391 ا 18:34 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(0)

 

شنبه 7 مرداد 1391 ساعت 30 دقیقه بامداد

افتتاحیه المپیک 2012 لندن به صورت مستقیم از شبکه های زیر

 

شبکه های پخش زنده بازی های المپیک 2012 لندن به همراه کد و فرکانس

http://www.pix2fun.net/wp-content/uploads/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%BE%DB%8C%DA%A9-2012-7.jpg



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 06 مرداد 1391 ا 18:08 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(0)

نمی دانم چه می خواهم خدایا

...به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

 

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

 

گریزانم از این مردم که با من

بظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پیرایه بستند

 

از این مردم، که تا شعرم شنیدند

برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

 

دل من، ای دل دیوانه من

که می سوزی ازین بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدارا، بس کن این دیوانگی ها...



تاريخ : چهارشنبه 04 مرداد 1391 ا 12:58 نويسنده : unknown ا ارسال نظر(1)
تاريخ : سه‌شنبه 03 مرداد 1391 ا 12:29 نويسنده : hichkas ا ارسال نظر(2)
.: Weblog Themes By : VioletSkin.lxb.ir :.