به سلامتی اونایی که هم دل دارن و هم معرفت

 

اما کسی رو ندارن !

سرد بودنم را بگذار به پای
پای گرم بودنت با دیگران . . .


تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1391 ا 14:25 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(0)

نامه پسری برای پدرش...

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
پدر با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست‏‏ دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.
من احساسات واقعی رو با 'کتی' پیدا کردم، او واقعاً معرکه است،اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت،به خاطر تیزبینی هاش،خالکوبی هاش،لباسهای تنگ ، موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره.
اما فقط احساسات نیست،پدر. اون حامله است.کتی به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم.اون یک کانکس توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون.
ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.کتی چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه.ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم.
در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و کتی بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره.
نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی. *با عشق پسرت "جک" *
پاورقی:

پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من خونه دوستم تامی هستم . فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوستت دارم!

هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!



تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1391 ا 14:23 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(4)

ساده هستم
ساده می بینم
ساده می پندارم زندگی را
نمی دانستم جرم می دانند سادگی را
سادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهرم
ساده می مانم ...
ساده می میرم ...
اما ...
ترک نمی گویم پاکی این سادگــــــــــــــــی را...



تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1391 ا 14:19 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(0)

صدای خنده ی خدا را میشنوی؟

دعایت را شنیده، به آنچه محال می پنداری می خندد....



تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1391 ا 14:16 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(1)

اولين بار:
هنگامي که مي خواستم با پايمال کردن ضعيفان خودم را بالا ببرم

دومين بار:
هنگامي که در مقابل کساني که ناتوان بودند خود را به نا خوشي زدم

سومين بار:
هنگامي که انتخاب را به عهده من گذاردند به جاي انتخاب امور مشکل , امور آسان و راحت را بر گزيدم

چهارمين بار:
هنگامي که مرتکب اشتباهي شدم و خود را با اشتباهات ديگران تسلي دادم

پنجمين بار:
هنگامي که از ترس سر به زير بودم و آن وقت ادعا مي کردم بسيار صبور و بردبارم

ششمين بار:
هنگامي که جامه خود را بالا مي گرفتم تا با سختيها و ناملايمات زندگي تماس پيدا نکنم

هفتمين بار:
هنگامي که در مقابل خدا به نيايش ايستادم وآنگاه سروده هاي خويش را فضيلت دانستم

 

(جبران خليل جبران)



تاريخ : یکشنبه 22 بهمن 1391 ا 23:22 نويسنده : unknown ا ارسال نظر(0)

درعصر يخبندان، بسياري از جانوران يخ زدند و مردند.
خارپشتها که سختي دوران را دريافته بودند، تصميم گرفتند تا با نزديکي به هم، خود را حفظ کنند.
وقتي به هم نزديک مي شدند، گرم مي شدند، ولي خارهايشان زخميشان مي کرد و عذابشان مي داد. و وقتي از هم دور مي شدند، از سرما يخ مي زدند و مي مردند.
بناچار مجبور بودند انتخاب کنند:
يا خارهاي دوستان را تحمل کنند
يا در تنهائي يخ بزنند و نسلشان نابود شود
بهتر دانستند که جمع شوند و گرد هم بيايند
آموختند با زخم هاي کوچک نزديکان زندگي کنند
چون گرماي وجوديشان ارجمندتر بود
اينگونه بود که توانستند زنده بمانند

...بهترين رابطه، آن نيست که اشخاص بي عيب و نقص گرد هم بيايند
بلکه آن است که هرکس بياموزد خوبي هاي ديگران را ببيند و با بدي هايش کنار بيايد
....



تاريخ : یکشنبه 22 بهمن 1391 ا 23:04 نويسنده : unknown ا ارسال نظر(1)

پسرک بی‌آنکه بداند چرا، سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و بی‌آنکه بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهایش شکست و تنش خونی شد. پرنده می‌دانست که خواهد مرد. اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد. پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود. پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت:

«کاش می‌دانستی ...که زنجیر بلندی است زندگی، که یک حلقه‌اش درخت است و یک حلقه‌اش پرنده. یک حلقه‌اش انسان و یک حلقه‌اش سنگ ریزه. حلقه‌ای ماه و حلقه‌ای خورشید. و هر حلقه در دل حلقه‌ای دیگر است. و هر حلقه پاره‌ای از زنجیر، و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟! و وای اگر شاخه‌ای را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگ ریزه‌ای را ندیده بگیری، ماه تب خواهد کرد. وای اگر پرنده‌ای را بیازاری، انسانی خواهد مرد. زیرا هر حلقه را که بشکنی، زنجیر را گسسته‌ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.»

پرنده این را گفت و جان داد. و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد.

وای اگر دل انسانی را بشکنیم و کسی را بیازاریم، چرخه ی انرژی در طبیعت پاسخ آن را به ما خواهد داد.
 



تاريخ : جمعه 20 بهمن 1391 ا 19:20 نويسنده : emanian ا ارسال نظر(1)

دست یاری دادن، بیش از دویدن ما را گرم می کند

هرگز نگویید: هرگز

هر آنچه هستم قبلا در اندیشه هایم آن را دیده ام

کسی که به فردا نمی اندیشد یقینا فردایی هم ندارد

بهترین تنبیه، زدن نیست بلکه تشویق نکردن است 

بزرگترین فاجعه زمانی رخ میدهد که یک انسات نگوید: نمیتوانم



تاريخ : جمعه 20 بهمن 1391 ا 15:23 نويسنده : nor ا ارسال نظر(0)

عاشق پسرخاله کلاه قرمزی ام. دیدی رفته بود یه کیک مسموم رو تنهایی خورده بود تا بقیه مریض نشن! بهش گفتن خب چرا ننداختی دور؟ گفت خب مورچه ها می خوردن، به مورچه ها که نمیشه سرم وصل کرد!!!

به سلامتی پسرخاله که گفت یه روز رفتم نونوایی،نونوا گفت هرکسی اومد بگو پشت سرت وا نسه، نون بهش نمیرسه، منم هرکی اومد گفتم بیا جلو من واسا پشت سرم نون نمیرسه!!!

این یعنی آخر معرفت،ناز شستت

.

اینم سفارشی برا جان hichkas



تاريخ : جمعه 20 بهمن 1391 ا 00:37 نويسنده : ashk ا ارسال نظر(0)

 

مهمان اين هفته !!!!!

خانم سمیرا اسدی

 

قوانين صندلي داغ!!!!!!!

1.پرسش سوالات شديدا خصوصي ممنوع

2.پرسش سوالات تكراري ممنوع

3.به دلیل پیشنهاذ برخی از دوستان مدت پاسخگویی به سوالات 7روز میباشد

 4.از دوستان عزیز و همکلاسیای محترم خواهش میکنم به کسی توهیین نکنید

5. استفاده از الفاظ رکیک مطلقا ممنوع



تاريخ : سه‌شنبه 17 بهمن 1391 ا 19:48 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By : VioletSkin.lxb.ir :.