آهای پسری که گیر میدی به دخدر میگی بیا با من دوس شو!
نمیـــگی اون هــمــزمــان بــا 5 نــفر دیــگه دوسته،مجبــور میــشه با یکیــشــون کـــات کـــنه؟!

برو از خدا بتــــــرس :

*****

آیا می‌دانستید خونه ما قبلن کاروانسرا بوده و هنوز عده‌ای مطلع نیستند که تغییر کاربری داده؟

*****

امسال ولنتاین
جای اینکه پولتونو حروم کادوهای مسخره
واسه شریک زندگی آینده مردم کنید:|
واسه مامانتون یه هدیه شیک بگیرید.
دستاشم ببوسید

بگید : مامان عاشقتم

*****

‫اخه پفیوزززز صــــــــــــــــابون گلنار دیگه چه ربطی به تحریم داشت که گیر نمیاد
د اخه نوکرتم اون که تولید ملیمون بود

*****

بزودی پراید می‌شه بیست و هشت میلیون ماشینمونو می‌فروشم میرم نیویورک. وعده خدا محقق خواهد شد و مستضعفان وارثان زمین خواهند بود

*****

به سلامتی اون پسرایی که برا روز ولنتاین باید یه گونی عروسک بخرن....
حالا به سلامتی اون دخترایی که توی این روز نمیدونن سر کدوم قرار برن

.

.



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه 17 بهمن 1391 ا 16:53 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(0)

زنـی با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.
شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.
از زن اصرار و از شوهر انکار.
در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها.
زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را.
تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی .
زن با کمال میل می‌پذیرد.
در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده .
زن می‌پذیرد.
“چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌.
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟
مرد با آرامی گفت :آری .
زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.
زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه‌ای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .
خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: ” فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر.
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.
برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شمارهٔ همسر جدیدش بود.
تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.
پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.

صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی‌.این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریه‌های سنگین خلاص کرد.



تاريخ : سه‌شنبه 17 بهمن 1391 ا 16:22 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(0)

این جا کسی پیدا میشه بره مونالیزاروخاستگاری کنه...!؟!؟!

407936_190916274379925_19



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 14 بهمن 1391 ا 17:16 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(0)

بریم باهم از این عکسا ببینیم..........!!!!!!!!

19917_429697220437486_400



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 14 بهمن 1391 ا 16:54 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(0)
تاريخ : جمعه 13 بهمن 1391 ا 16:23 نويسنده : unknown ا ارسال نظر(0)

 

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفندساده اي استفاده مي كنند.زماني 
كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه
تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كنداندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي
قوي تر از اوست در ٿكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كاٿي است شخصي
نخي را به دور پاي ٿيل ببندد و سر ديگرش رابه شاخه اي گره بزند. ٿيل براي رها كردن
خود تلاشي نخواهد كرد

پاي ما نيز ،همچون ٿيلها،اغلب با رشته هاي ضعيٿ و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا
كه ازبچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،

غاقل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست
 

 



تاريخ : جمعه 13 بهمن 1391 ا 16:18 نويسنده : unknown ا ارسال نظر(1)

 

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او

فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن مااز زير بار مشقات نمي كند

ديگري گٿت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم

وقتي به قله رسيد ند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاياطراٿتان را بار اسبانتان كنيد وآنها

را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محالاست كه اطاعت كنم

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگامطلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.

......تصميمات خدا مرموزند،اما هموارهبه نفع ما هستند.....

هرچیزی حکمتی دارد .



تاريخ : جمعه 13 بهمن 1391 ا 16:16 نويسنده : unknown ا ارسال نظر(1)
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل

مردم را ببيند خودش را در جايي مخٿي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تٿاوت از

كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد

. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر

نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.


بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار

داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن

سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعي مي

تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد


تاريخ : چهارشنبه 11 بهمن 1391 ا 20:40 نويسنده : unknown ا ارسال نظر(1)

 

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم
چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

fmj36i00brnc4ab3gxse.jpg 



تاريخ : چهارشنبه 11 بهمن 1391 ا 20:22 نويسنده : unknown ا ارسال نظر(1)

 

زیباترین قسم سهراب:
 
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از این مردم ابادی
 
 
به حباب نگران یک رود قسم
و به کوتاهی ان لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد
انچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز


تاريخ : چهارشنبه 11 بهمن 1391 ا 19:46 نويسنده : unknown ا ارسال نظر(1)
.: Weblog Themes By : VioletSkin.lxb.ir :.