پیرمرد به همسرش گفت بیا به یاد گذشته های دور، به محل قرارمان در جوانی برویم. من میروم تو کافه منتظرت می مانم و تو بیا سر قرار. بعد بنشینیم و حرفای عاشقانه بزنیم.
پیرزن قبول کرد.
فردا پیرمرد به کافه رفت، دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیامد!
وقتی به خانه برگشت دید پیرزن توی اتاق نشسته و گریه می کند.
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟

 

 

 

پیرزن اشکهایش را پاک کرد و گفت:

 

 

بابام نذاشت بیام…




تاريخ : سه‌شنبه 10 مرداد 1391 ا 22:59 نويسنده : hichkas ا ارسال نظر(4)
.: Weblog Themes By : VioletSkin.lxb.ir :.