نيمه شب بود و غمي تازه نفس ,

ره خوابم زد و ماندم بيدار .

ريخت از پرتو لرزنده ي شمع

سايه ي دسته گلي بر ديوار .

 

همه گل بود ولي روح نداشت

سايه اي مضطرب و لرزان بود

چهره اي سرد و غم انگيز و سياه

گوئيا مرده ي سرگردان بود !

 

شمع , خاموش شد از تندي باد ,

اثر از سايه به ديوار نماند !

کس نپرسيد کجا رفت , که بود ,

که دمي چند در اينجا گذراند !

 

اين منم خسته درين کلبه تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من اگر سايه ي خويشم , يا رب ,

روح آواره ي من کيست , کجاست ؟

فریدون مشیری




تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391 ا 22:46 نويسنده : hichkas ا ارسال نظر(2)
.: Weblog Themes By : VioletSkin.lxb.ir :.