می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود



می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود



عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار



روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود



آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت



غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود



دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر



تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود



بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست



حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود

 

سیمای مسیحائی اندوه تو ای عشق 
 
 
 

در غربت این محلكه فریادرسم بود

 



لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم



رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود !

فریدون مشیری



تاريخ : یکشنبه 01 مرداد 1391 ا 12:35 نويسنده : hichkas ا ارسال نظر(4)
.: Weblog Themes By : VioletSkin.lxb.ir :.