حوض آب


 

حوض آب
 

 


 

 رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:

 

 


"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.


باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم.

*سهراب سپهری*
 



تاريخ : یکشنبه 01 مرداد 1391 ا 13:31 نويسنده : ashk ا ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By : VioletSkin.lxb.ir :.