قهرمانی تیم ضیافت اندیشه و نایب قهرمانی دوستامون (تربیت بدنی89) رو در رشته فوتبال در دوره ضیافت اندیشه به نمایندگی بروبچه های تربیت بدنی 90 بهشون تبریک میگم



تاريخ : جمعه 13 مرداد 1391 ا 23:51 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(3)
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد.اما به دختر در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسر مرد… وقتی دختر به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر
پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دختر دید که تمامی سی دی ها باز نشده… گریه کرد و گریه کرد تا مرد…
میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرمیداد!
 


تاريخ : جمعه 13 مرداد 1391 ا 21:59 نويسنده : hichkas ا ارسال نظر(2)

 بر اساس آمار ارائه شده در کتاب رکوردهای گینس آگاتا کریستی مقام اول در میان پرفروش ترین نویسندگان جهان را دارد. از آثار منتشر شده این نویسنده بیش از یک میلیارد نسخه در جهان به زبان انگلیسی منتشر شده و قریب به یک میلیارد دیگر به ۱۰۳ زبان زنده دنیا ترجمه شده و به فروش رسیده است. به گزارش ایران ناز این نویسنده یکی از محبوب ترین نویسندگان جهان است که بر اساس داستان هایش سریال ها (هرکول پوآرو و خانم مارپل) و فیلم های داستانی متعددی در جهان تولید شده است.


اینوستورز نوشت: او در دوارن کودکی علاقه زیادی به داستان سرایی داشت و همواره داستان هایش را برای گربه خانگی اش نقل می کرد...مادر آگاتا کریستی علاقه ای به مدرسه های انگلیس در زمان کودکی آگات نداشته است. او بر این باور بوده که مدرسه ها ذهن کودکان را به بیراهه می برند و اصولا برای کودکان مفید نیستند.
 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج‌شنبه 12 مرداد 1391 ا 23:14 نويسنده : hichkas ا ارسال نظر(2)

 

 

همین الان یعنی ساعت حدود 11 شب  یه خبر خیلی خیلی مهم رسید که دوست داشتم همه ی بچه ها و هم کلاسیا هم از این خبر مطلع بشن :

یکی از هم کلاسیای دختر یعنی خانم مهسا بابایی توی قرعه کشی دانشگاهمون تو طرح ضیافت  سفر حج به اسمشون در اومده که واقعا لیاقتشو داشتن من به نوبه ی خودم که خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم بهشون تبر یک میگم...



تاريخ : پنج‌شنبه 12 مرداد 1391 ا 23:07 نويسنده : unknown ا ارسال نظر(2)

نيمه شب بود و غمي تازه نفس ,

ره خوابم زد و ماندم بيدار .

ريخت از پرتو لرزنده ي شمع

سايه ي دسته گلي بر ديوار .

 

همه گل بود ولي روح نداشت

سايه اي مضطرب و لرزان بود

چهره اي سرد و غم انگيز و سياه

گوئيا مرده ي سرگردان بود !

 

شمع , خاموش شد از تندي باد ,

اثر از سايه به ديوار نماند !

کس نپرسيد کجا رفت , که بود ,

که دمي چند در اينجا گذراند !

 

اين منم خسته درين کلبه تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من اگر سايه ي خويشم , يا رب ,

روح آواره ي من کيست , کجاست ؟

فریدون مشیری



تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391 ا 22:46 نويسنده : hichkas ا ارسال نظر(2)

 

 

....فک نمیکنم جای هیچ حرفی باشه عکس داره باهات حرف میزنه فقط یکم نیاز به تامل داره...


 

Picture

 



تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391 ا 03:21 نويسنده : unknown ا ارسال نظر(1)

یکی از فواید روزه اینکه بیاد فقیرا بیافتیم

شاید با خوندن این مطلب هم خدا رو شکر

کنیم و هم یکم زندگی فقیرا رو درک کنیم

تقدیم به تمام پدرای باغیرتی که فکروذکرشون خانوادشونه

تقدیم به تمام کسایی که hichkas یادشون نیست

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391 ا 00:16 نويسنده : hichkas ا ارسال نظر(0)

 

 

 معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید

 

و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد، تو چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگویم مشقهایت را تمیز بنویس و دفترت را سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت را میاری مدرسه.

 

می خواهم در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چانه ی لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت:

خانم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دهن...
آن وقت می شه مامانم را بستری کنیم که دیگر از گلویش خون نیاد...

 

آن وقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...

 

آن وقت... آن وقت قول داده اگر پولی ماند برای من هم یک دفتر بخرد که من دفترهای داداشم را پاک نکنم و توش بنویسم...

آن وقت قول می دهم مشقهامو ...

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت بنشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد.



تاريخ : سه‌شنبه 10 مرداد 1391 ا 23:02 نويسنده : hichkas ا ارسال نظر(0)

 

  پیرمرد به همسرش گفت بیا به یاد گذشته های دور، به محل قرارمان در جوانی برویم. من میروم تو کافه منتظرت می مانم و تو بیا سر قرار. بعد بنشینیم و حرفای عاشقانه بزنیم.
پیرزن قبول کرد.
فردا پیرمرد به کافه رفت، دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیامد!
وقتی به خانه برگشت دید پیرزن توی اتاق نشسته و گریه می کند.
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟

 

 

 

پیرزن اشکهایش را پاک کرد و گفت:

 

 

بابام نذاشت بیام…



تاريخ : سه‌شنبه 10 مرداد 1391 ا 22:59 نويسنده : hichkas ا ارسال نظر(4)
 
یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته،
 یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!
خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.
 یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد!
             
 دیگه پاک قاطی می کنه  با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.
 همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!
            
 طرف کم میاره، میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده . خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا !  من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی روی ما رو کم کردی؟!
 موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه :
 والله ... داداش... خدا پدرت رو بیامرزه وایستادی!...کش شلوارم گیر کرده به آیینه بغلت!
            
             
نتیجه اخلاقی
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ای دارند
ببینید کش شلوارشان! به کدام مدیر گیر کرده...! 


ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه 10 مرداد 1391 ا 21:37 نويسنده : tarbiatbadani90 ا ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By : VioletSkin.lxb.ir :.